ايرج افشار

385

دفتر تاريخ ( مجموعه اسناد و منابع تاريخى ) ( فارسى )

جلوه‌گرى گذاشت و آفتابى درخشان جهان را فراگرفت . پيش خود گفتم ايو الله بنازم چنين تصميم را . عصر در ساعت مقرّر همه مدعوين حاضر شدند و موكب شاهانه در ميان جمع نزول اجلال كرد و وزير فرهنگ بعد از عرض خطابه‌اى لوحهء فلزى را [ 43 ] كه تهيّه و تاريخچهء بناى دانشگاه را در آن با خطى خوش نقر كرده بود به دست شاه داد و شاه لوحه را به دست گرفته از پله‌هايى كه ساخته بودند سرازير شد و آن لوحه را در محلى كه آماده شده بود جاى داد و كار مراسم پايان يافت . امّا در اين موقع ترتيبى هم پيش آمد كه شاه را آزرده و خشمگين ساخت و ضرر ندارد كه چگونگى آن را به اين قضيه الحاق كنم و آن اين بود كه البته در چنين موقعى كه شاه با آن همه نخوت و كبريا و غرور و خودپسندى در ميان اين جمعيّت كه مركب از تمام اركان دولت و اعيان حضرت و وجوه ملت و سران و بزرگان مملكت بود قدم‌رنجه فرموده و بناى يك چنين بنگاه بزرگ فرهنگى و تاريخى را افتتاح مىكرد و لوحهء تاريخى را به دست خود گرفته و در پايهء بنا قرار مىداد و منّتى بر زمين و زمان مىگذاشت حقّ اين بود و شايد خود شاه هم انتظار داشت كه صداهاى شادمانى و زنده‌باد از هر طرف بلند و در صحراى جلاليّه طنين‌انداز گردد و احساساتى هرچه گرمتر و شديدتر از آن جمعيّت انبوه ظاهر شود . امّا به قدرت خداوندى از احدى نفسى برنيامد و از تمام آن جمعيّت يك صدا بلند نشد . شاه با گونه‌اى برافروخته و قيافه‌اى متأثر و خشمناك از پله‌ها بالا آمد و نگاهى تند و حيرت‌انگيز بر آن جماعت بىعاطفه و احساس انداخت و شايد به زبان حال مىگفت مگر شما هم زنده مىشويد . و اگر ، نه پيرمردى هوشمند مانند مخبر السلطنه در آن ميان نبود كه فورا از وجنات احوال به روحيهء شاه پى برد و با بيانى متين و مؤثر تبريك و تهنيتى بسزا عرض كرده و آبى بر آتش سوزان ريخت هرآينه بيم آن مىرفت كه شعلهء غضب شاه سراسر آن فضا را [ 44 ] آتش زند و همه در آن آتش بسوزيم . شاه پس از بيانات مخبر السلطنه سرى تكان داد و بدون اينكه به كسى توجّه و اعتنايى بكند با كمال عجله پياده به طرف ميدان جلاليّه براى مشاهدهء تريبونى كه در آن ميدان براى شاه ساخته بودند رهسپار شد و فقط چند تن از افسران ارشد جرأت كردند كه در دنبال او روانه شوند . حاضرين مدّتى مات و مبهوت مانده و از